محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2553

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : آنگاه عمار برفت و آن گروه كه دعوتش را پذيرفته بودند با وى برفتند تا نزديك عمرو بن عاص رسيد و به دو گفت : « اى عمرو دين خود را در مقابل مصر فروخته اى ، لعنت به تو كه پيوسته در اسلام انحرافى مىخواسته اى » به عبيد الله ابن عمر گفت : « خدايت از پاى در آرد ، دينت را به دشمن اسلام و پسر دشمن اسلام فروخته اى . » گفت : « نه ، بلكه بخونخواهى عثمان بن عفان برخاسته‌ام » گفت : « ترا مىشناسم و شهادت مىدهم كه از عمل خويش خدا عز و جل را منظور ندارى . اگر امروز كشته نشوى فردا خواهى مرد ، بنگر كه وقتى كسان را به قدر نيتشان عطا كنند ، نيت تو چيست ؟ » ابو عبد الرحمان بن سلمى گويد : عمار بن ياسر را شنيدم كه در صفين به عمرو بن عاص مىگفت : « سه بار با صاحب اين پرچم كه همراه پيمبر خدا بود جنگ كردى و اين جنگ چهارم است كه نه بهتر است و نه نكوتر » ابو عبد الرحمان سلمى مىگفت : « در صفين با على بوديم ، دو كس را به اسب وى گماشته بوديم كه وى را حفظ كنند و نگذارند حمله كند و چون آنها غافل مىشدند حمله مىبرد و چون باز مىگشت شمشيرش خون آلود بود . يك روز حمله برد و وقتى باز گشت شمشيرش كج شده بود كه پيش آنها افكند و گفت : اگر كج نشده بود باز نمىگشتم . » يكى به دو گفت : « ضربت مرد مصمم چنين است » ابو عبد الرحمان گفت : « مردم چيزى شنيده‌اند كه نقل مىكنند و دروغ نمىگويند . » گويد : عمار را ديدم كه سوى هر يك از دره هاى صفين مىرفت ياران پيمبر كه آنجا بودند به دنبالش مىرفتند . ديدمش كه سوى مرقال هاشم بن عتبه پرچمدار على رفت و گفت : « هاشم يك چشمى و ترسو ، يك چشمى كه دليرى ننمايد خوب نيست » در اين وقت يكى ميان دو صف نمودار شد و عمار گفت : « به خدا اين خلاف امام خويش